السيد حامد النقوي

139

عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )

ازين هر دو نبى جليل آفت عامه و كذبه تامّه و هفوه طامّه‌ست چه هر گاه نبوت اينها ثابت باشد حالتى منتظره در ثبوت رياست عامّه براى اين حضرات نيست پس نفى آن در حقيقت نفى نبوّت ايشانست زيرا كه معناى نبوّت همينست كه حق تعالى شخص معصوم را براى هدايت خلق مبعوث سازد و اطاعت او در جميع امور دين و دنيا لازم و واجب گرداند و همينست معناى رياست عامّه لا غير و شاه ولى اللَّه والد ماجد مخاطب در ازالة الخفا گفته و از لوازم خلافت خاصّه آنست كه خليفه افضل امّت باشد در زمان خلافت خود عقلا و نقلا از آنجهت كه در نكته اولى تقرير كرديم كه چون خلافت ظاهره همدوش خلافت حقيقت باشد وضع شيء در محل خود ثابت گردد ليكن اينجا نكته بايد شناخت كه غير خدا اخص خواص رياست خواص را لائق نيست پس خلافت او مطلق نباشد و نصب او غير افضل حكم رخصت دارد به نسبت عزيمت و رخصت خالى از ضعفى نيست و مورد مدح مطلق نمىتواند شد و از آنجهت كه در خلافت خاصّه تمكين دين مرتضى من كل وجه مطلوبست و آن به غير استخلاف افضل صورت نمىبندد چنان كه حضرت مرتضى نزديك استخلاف حضرت امام حسن فرمود ان يرد اللَّه بالنّاس خيرا فسيجمعهم بعدى على خيرهم رواه الحاكم بخلاف خلافت عامّه كه آنجا تمكين دين مرتضى من وجه دون وجه مطلوبست لا من كلّ الوجوه و از ان جهت كه خلافت خاصّه مقيسست بر نبوّت زيرا كه در حديث آمده خلافة على منهاج النبوّة و نيز آمده يكون نبوّة و رحمة ثم خلافة و رحمة و جامع هر دو رياست عامّه است در دين و دنيا و ظاهرا و باطنا پس چنان كه استنباء شخصى دلالت مىكند بر افضليّت وى بر امت تا قبح از مستنبى جلّ ذكره مرتفع گردد همچنان استخلاف شخصى بر امت دلالت مىكند بر افضليّت وى بر امّت انتهى ازين عبارت ظاهرست كه در نبوّت رياست عامّه در دين و دنيا ظاهرا و باطنا متحققست و بسبب همين رياست عامّه استنباء شخصى دلالت بر افضليّت وى مىكند تا قبح از مستنبى مرتفع گردد و نبوّت در رياست عامّه اصلست و خلافت فرع آن پس هر گاه نبوت حضرت زكريا و حضرت يحيى ثابتست رياست عامّه نيز براى اين حضرات متحقق باشد و نفى رياست عامّه ازيشان معاذ اللَّه نفى نبوّت ازيشانست پس مخاطب با حيا بنفى رياست عامّه از حضرت زكريا و حضرت يحيى عليهما السّلام معاذ اللَّه نفى نبوت ازيشان كرده و او كمال حسن اسلام و اعتقاد و نهايت انهماك در حيازت صلاح و رشاد داده و نيز ولى اللَّه در ازالة الخفا گفته و معنى حقيقت خلافت خاصّه وقتى واضح گردد كه حقيقت تشريع را اولا دانسته شود بعد از ان حقيقت نبوّت را زيرا كه خلافت خاصّه نمونه نبوتست و تشبه‌ست به او پس لابد مىبايد كه نكته چند بنويسم و بعد بيان دو نكته گفته نكته ثالثه خلافت ظهرى دارد و بطنى ظهر خلافت سلطنت و فرمانرواييست براى اقامت دين و بطن آن تشبه‌ست با پيغمبر در اوصافى كه به پيغامبرى دارد پس نبوت آنست كه ارادهء الهيّه متعلق بصلاح عالم و كبت مفسدين و كفّار و ترويج شريعت در ضمن افعال و اقوال پيغامبر و خلافت آنست كه متعلق شود ارادهء الهيّه به تكميل افعال پيغامبر و ضبط اقوال و اشاعت نور او و غلبهء دين او در ضمن قيام شخصى از امّت بخلافت پيغامبر و داعيه اعلاء دين پيغامبر در خاطر شخصى ريزند و از آنجا منعكس شود بسائر امّت و اين عزيز از قوت عاقله و قوّت عامله نسبتى دارد با نفس پيغامبر